در طول عمرم کارهای زیادی انجام دادم، شغل‌های زیادی رو تجربه کردم اما هیچ یک از اونها نمیتونست من رو راضی کنه و مدام کارهام رو رها میکردم و کار بعدی و بعدی.. تا اینکه با محمد آشنا شدم و او به من پیشنهاد داد که به مدرسه ی طبیعت بیام. وقتی وارد این فضا شدم هر روز دیدم بیشتر با اینجا ارتباط برقرار میکنم و هر روز اینجا بیشتر من رو راضی میکرد. هر چه جلوتر آمدم خوشحالتر بودم از بودن در این مکان و هر روز دوست داشتم وقت بیشتری را بمانم و کار کنم. از طرفی یکی از دغدغه‌های همیشگی من پسرم بود و اینکه مجبور بودم او را به مدرسه بفرستم. جایی که خودم خاطرات خوبی در کودکی از آن نداشتم و نمیخواستم برای پسرم نیز چنین خاطراتی از کودکی باقی بماند. زمانی که این امکان را پیدا کردم که او را به مدرسه‌ی طبیعت بیاورم این دغدغه از بین رفت و با مشاهده‌ی رشد پسرم بیش از پیش مطمئن شدم اینجا درست‌ترین جایی است که من و پسرم میتونیم باشیم و هر دو در کنار هم رشد کنیم.

به اشتراک بگذارید ...
Share on Facebook
Facebook
Email this to someone
email
Tweet about this on Twitter
Twitter
Share on LinkedIn
Linkedin