روایت تسهیلگران: بهراد و ساخت باشگاه ورزشی

هوا افتاده بود، چندین درجه زیر صفر. با بهراد در گلخانه قدم می‌زدیم، بهراد در حالی که چشم به زمین دوخته بود گفت: چرا من هر پنجشنبه که میام می خام چیزی بسازم؟ انگار بلند بلند فکر می کرد، پس از چند لحظه ادامه داد: اما هر دفعه چیزی که می خام چیز دیگه ای از آب در میاد! انگار در ذهنش همه پنجشنبه هایی را که آمده بود ورق می زد، پنجشنبه هایی که اکثر اون ها صبح زودتر از همه می رسید، شوق رسیدن در پنجشنبه هایی که بچه های مدرسه ای می آیند چند برابر است، با هم قدم می زدیم اما هرکدام در گردباد افکار خودمان می چرخیدیم و می چرخیدیم، در ذهنم حرف های بچه ها را مرور می کردم، رازهایی کوچک، که چطور خود را به مریضی می زدند تا به مدرسه نروند اما روز آمدنشان به مدرسه طبیعت که می شود دو بال دیگر نیز به بال هایشان می افزایند تا به اینجا بیایند…ناگهان گردبادها به هم رسیدند و بهراد در حالی که نگاهم کرد گفت: بیا بریم عمو باشگاه بولینگ بسازیم! گفتم باشه عمو، وارد کپر شدیم، دیدم چوب تخته ای بزرگی روی زمین کج افتاده، صافش کردم و در ادامه ش صفحه ی فلزی ای را گذاشتم، بهراد هم چند آجر برداشت و روی صفحه فلزی به عنوان هدف گذاشت، گفت حالا باید توپ پیدا کنیم! دور و برمون رو نگاه کردیم، چیزی نبود، نگاهم را دورتر بردم و چشمم به کنده های کوچک دایره ای روی زمین افتاد، رفتم سه تا برداشتم و گفتم این ها رو امتحان کنیم ببینیم چطوره؟ گفت باشه، بهراد یکی از کنده ها رو به سمت آجرها قل داد، کنده از کنار آجر رد شد، بهراد با انرژی بیشتر گفت این دفعه می زنمش! زمان ناگهان ایستاد و من به انبوهی از صحنه هایی که دیده بودم پرتاب شدم، صحنه های بسیاری که بچه ها با هر شکست در کاری انرژی بیشتری می گرفتند و با انگیزه ی بیشتری بارها و بارها انجامش می دادند، به واژه ی شکست فکر کردم که آیا واقعن معنای این واژه برای بزرگ تر ها و بچه ها به یک معناست؟ چیزی که من در مدرسه طبیعت دیده بودم با معنای متدوال این واژه در دنیای بزرگ تر ها متفاوت بود، برای بچه ها در مدرسه طبیعت، شکست به معنای فرصت بیشتر برای تجربه بیشتر است…با حضور در مدرسه طبیعت و در کنار بچه ها مدت ها بود که به این رسیده بودم که باید بسیاری از واژه ها را برای خودم بازتعریف کنم…صدای افتادن کنده روی زمین زمان را دوباره به حرکت واداشت، چشمم غلتیدن کنده کوچک را دنبال کرد، کنده از محلی که بهراد پرتابش کرده بود به خط کناری رفت و آجر هدف گیری نشده ای را انداخت، صدای خنده هامان به آسمان رفت، همیشه با بچه ها بلندتر می خندم، از ته دل، گاهی با هم گل برگ های شادی را برگ به برگ روی هم می گذاریم و وقتی کوهی شد با صدای خنده های مان همه جا پر از گل برگ های رنگی می شود، گل برگ هایی با عطر های مختلف، هر کودک عطر و رنگ خود را دارد، نگاه خود را و زیبایی خود را…وقتی به کودکی نزدیک می شوی آن زیبایی خاص در وجود تو هم می نشیند و قادر می شوی زیبایی های آن کودک را ببینی، و کم کم خودت را در کنارشان زیباتر حس می کنی…برای نزدیک شدن احتیاج به تلاش کردن نیست، هرچه بیشتر تلاش کنی دورتر می شوی، می توانی مدتی فقط کنارش باشی، بعد کم کم پا به پای خیال هایش رویا ببافی، تحسینش کنی، نه در ظاهر، از ته دل…قضاوتش نکنی، مقایسه اش نکنی، با هیچکس، گاهی دزدکی قانون ها بزرگ تر ها را با او دور بزنی…به توانایی هایش ایمان داشته باشی و گاهی در لحظه های تنهایی آرام در گوشش زمزمه کنی که چقدر خوب است…و خیلی کارهای دیگر که خودت باید کشف کنی…این طور می شود که آرام آرام به همدیگر نزدیک می شوید و کم کم پر و بالت عطر زیبایی هایش را می گیرد…بازی بولینگ همان چیزی بود که می خاستیم و هیجان زده شده بودیم، بهراد گفت بریم به بچه های دیگر هم بگیم که بیان باشگاه مون! البته باید اول عضو باشگاه بشن، گفتم چی بهمون بدن که ثبت نام شون کنیم؟ کمی به اطراف نگاه کرد، روی زمین چشمش به یکی از کارت ویزیت های مکان پیشین مدرسه افتاد که در بازی های گذشته مان به عنوان پول ازش استفاده می کردیم، گفت این…اما بعد منصرف شد، گفتم چطوره بگیم آجر و کنده بیارن برامون؟ گفت خب اینا که زیادن! اما پس از چند لحظه فکر کردن گفت ولی ما هم که نمی خاهیم بهشون سخت بگیریم که نتونن بیان، گفت همین خوبه! وارد گل خانه شدیم و دیدیم هستی و ترمه و همایون دارند با گل، کاپ کیک درست می کنن، بهراد گفت کی میاد باشگاه بولینگ؟ بچه ها نگاهی کردند و به کارشان ادامه دادند، بهراد ادامه داد: خیلی خوبه ها! بیاین ثبت نام کنید! ترمه گفت بذار این مشتری رو راه بندازم الان میام و با صورت، خاله ای را نشان داد، بهراد گفت باشه منتظر می مونیم…صبر کردن یکی از مواردی ست که بچه ها در مدرسه طبیعت می آموزند، بچه های زیادی را دیدم که در ابتدای آمدن شان حتا چند ثانیه انتظار کشیدن برای شان مشکل است اما رفته رفته در کنش با بچه های دیگر، تسهیل گران و حتا حیوانات و محیط صبوری را می آموزند، در صف یک بازی ایستادن اتفاقی بسیار مثبت و سازنده است برای کودک، قطره قطره یاد می گیرد با دیگری برابر است و برای رسیدن به لذت و شادی باید صبوری کرد…وقتی کاپ کیک مشتری حاضر شد ترمه همراه من و بهراد شد و هستی و همایون هم به دنبالش. به کپر رفتیم و بچه ها هر کدام به روش خود پرتاب می کردند، همایون کنده را روی زمین می گذاشت و می غلتاند و ترمه کل کنده را پرتاب می کرد، بهراد وقتی دید، زدن آجرها برایش ساده شده، آجرها رو به صورت یک دروازه گذاشت و گفت حالا باید توپ رو از وسطش بزنیم، من هم گفتم خوبه! اسمش رو هم می گذاریم گولینگ! صدای خنده مان به آسمان رفت…وقتی خلاقیت در اتاق بسته ای به نام کلاس درس محدود و نابود شود کودک از بخش زیادی از لذت ها و توانایی ها و استعدادهایش محروم می شود، تفاوت است میان محیطی که کودک را مجبور به پیروی کردن می کند با محیطی که کودک قدرت این را دارد تا یا راهی پیدا کند یا خودش راه و روشی را خلق کند، وقتی خلاقیت در بستری مناسب جاری شود به رودی می پیوندد به نام خوشبختی، زمانی که کودک بتواند از تخیل و توان مندی هایش استفاده کند وجود خود را ارزشمندتر و خوب تر می یابد…آرام آرام بچه های دیگر هم آمدند و به ما پیوستند، امیررضا، آبتین، عرشیا، عرفان، آرشام…و هر کدام به روش خود بازی می کردند، مثلن آبتین دوست داشت فقط آجرهایی را که می افتادند مرتب و سرپا کند و عرفان جوری پرتاب می کرد که چند آجر را باهم بیندازد، برای امیرضا هم تنها برخورد کنده با آجرها موجب خوشحالی اش می شد…وقتی کودکان و بعد انسان ها بدون قضاوت نگاه کنیم، هر کس دارای ویژگی ها و ارزشمندی هایی خاص خود است. هر چه بیشتر به مدرسه طبیعت می آیم بیشتر متوجه می شوم که بدون قضاوت و مقایسه نگاه کردن به دیگران چقدر آن ها را در نظرم دوست داشتنی می کند، بزرگ تر ها را که می بینم فکر می کنم که این هم روزی کودک بوده و سرشار از زیبایی، آیا این زیبایی همه رخت بسته؟ نه! فقط تبدیل به صحرایی شده، با دانه هایی که زیر خاک خفته اند و با بارانی از محبت غرق گل می شود.

احسان
تسهیل گر مدرسه طبیعت کاوی کنج

به اشتراک بگذارید ...
Share on Facebook
Facebook
Email this to someone
email
Tweet about this on Twitter
Twitter
Share on LinkedIn
Linkedin

manager