محمد درویش و مدرسه طبیعت

۱_بارها از کنار ساختمان سیاهی گذشته بودم که سازمان حفاظت از محیط زیست نام داشت. به عنوان یک معمار با خود اندیشیده بودم چه ارتباطی هست بین حفاظت، آن هم از محیط زیست با این احجام سیاه بسته بی تناسب. با این معماری غیرصمیمانه غیر محیط زیستی که این همه سنگ صیقل خورده از معادن این کشور را بر پیکر خود پوشانده است با محیط زیست و رفتار و ‌کرنش هزاران ساله معماران این کشور در برابر بوم داده های سرزمین ایران؟
از خود می پرسیدم جای و نسبت مردم با ساختمانی که چون قلعه ای دسترس ناپذیر در میان بزرگراه های پر ترافیک، با غرور نشسته است چیست؟
۲_ زمستان ۹۳ بود. چند ماهی بود که شنیده بودم عده ای در مشهد بچه ها را به سفری به نام سفرهای آقای کرم می برند و از این رهگذر مدرسه ای شکل گرفته به نام کاوی کنج متفاوت از همه آنچه از مدرسه شنیده بودیم. پسرم بامداد تازه ۶ ساله شده بود و ما به واسطه او و جهانی که او برایمان به ارمغان آورده بود، نحوه ای دیگر از هستی را تجربه می کردیم. به جهان مورد علاقه اش که دنیای حیوانات بود سفر می کردیم، با او به طبیعت می رفتیم، مستند می دیدیم، کتاب می خواندیم.
۳_ به واسطه نوشته های محمد درویش که حضورش در آن ساختمان سیاه به معجزه می مانست و نور و امید می آفرید با مدرسه طبیعت و ‌نوشته ها و ‌گفته های پیرمردی دوست داشتنی آشنا شدم که از مدرسه ای به نام مدرسه طبیعت می گفت. از فراموشی کودکی، از همه آن چیزهایی که کودک امروز گم کرده است.
اندیشیدم که مدرسه طبیعت و مکتب مدرسه طبیعت همانجایی است که فرزند من باید باشد.
۴_برای محمد درویش در فیس بوک از علاقه بامداد نوشتم و‌گفتم آیا در تهران و‌کرج چنین جایی هست؟ فکر نمی کردم یک مدیر دولتی بخواهد حتی به من پاسخ دهد، اما او نه تنها پاسخ داد بلکه ما و فرزندمان را به آن ساختمان سیاه دعوت کرد با پسرم سخن گفت، او را در آغوش گرفت و به‌جشن سالگرد سازمان دعوت کرد. پس از آن روز ساختمان سیاه در ذهن من نام پردیسان گرفت. انگار مظروف آنچنان قوی بود که خود آذین دهنده ظرف شده بود.
۵_ پس از آن و تا به امروز مدارس طبیعت در سایه علاقه و خواست مردم تشنه این دیار بیشتر و بیشتر شدند تا به عدد ۵۰ رسیدند، من در دوره های تسهیلگری ثبت نام کردم تا به عنوان یک ‌مادر، بتوانم تسهیلگر کودکم باشم، بامداد توانست به مدرسه طبیعت راه یابد( هر چند تا تثبیت و سر و شکل نهایی یافتن این مدارس به قول محمد درویش هنوز راه های نرفته و کارهای نکرده داریم) و مهمتر از همه، ما شکل زندگیمان را عوض کردیم به خانه ای حیاط دار رفتیم تا بامداد حیاط و خاک و درخت و پرنده و حشرات را بیشتر دریابد، بتواند بازی کند و به قول خودش اینبار طبیعت را از کتاب نخواند، تجربه کند.
حالا و تا آینده ای دور نام حفاظت از محیط زیست در ذهن فرزند من با خاطره ای گره خورده که محمد درویش و دکتر وهابزاده برای او ساختند.
۶_ حال محمد درویش از پردیسان رفته است و آنجا دوباره همان ساختمان سیاه است و من غمگینم، اما به نهال اکنون جوان و بالنده مدرسه طبیعت که ‌می اندیشم ناخودآگاه بیتی از حکیم توس را زمزمه می کنم که تکیه‌ کلام درویش است:

همیشه خردمند امیدوار                          نبیند به‌جز شادی از روزگار

و من فکر می‌کنم که مهم نیست که محمد درویش از سرای دولت رفته است او در سرایی دیگر منزل کرده است و هر جا که باشد، فعال است و امیدوار و خلاق و در کار ساختن و حفاظت؛

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش                      که سیر معنوی و‌ کنج خانقاهت بس.

 

لیلا گلپایگانی

                                                             آبان ماه 1396

 

manager